|
هنگامی که ارشه سرنوشت بر ویلون روح من ملودی تنهایی را مینوازد من سکوت میکنم و گوش فرا
میدهم. پژواک صداها مرا ازار می دهند ولی باز سکوت میکنم...وسکوت!!!!!!! تقدیم به دوکس عدیدم ایسااااااااجون + تاریخ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 | ساعت16:27 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ ما نوشتیمـ و گریستیمــ ما خنده کنانـ به رقصـ برخاستیمـ ما نعره زنانـ از سر + تاریخ پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391 | ساعت16:58 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ +هـــ ــ ـ ـ یــ ـــ سـ ـسـ ــ ـس!!! ... + تاریخ شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391 | ساعت15:48 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ خدایــــــــــا... دستم به آسمانت نمی رسد...اما تو که دستت به زمین می رسد..."بغلم کن"
+ تاریخ سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1391 | ساعت15:28 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ دستانت را با وجودم آغوشت را با تنهایی بوسه را با تمنا عشق را با هوس شهوت را با تقدس قلبم را با چشمانت گره زدم + تاریخ جمعه نوزدهم اسفند 1390 | ساعت13:40 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ نگاه هرز جامعه از قدیسه ف اح ش ه ساخت چون مثل آنها نبود!!!!!!!!!!!!!!
+ تاریخ چهارشنبه هفدهم اسفند 1390 | ساعت16:31 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ وقتی کنار پنجره بارون زده می شینی حس می کنی همه قطره های روی شیشه دارن برای تو اشک می ریزنو وقتی غرش اسمونو می شنوی خیال می کنی آسمون خدا هم داره برای تو هق هق می کنه. خوش به حال آسمون که هر وقت دلش گرفت می تونه اشکهاشو بریزه و مجبور نشه اونارو پنهون کنه. دلم گرفته... مثل دیروز و دیروزها.خیلی سخته آدم بخواد برا خشنودی دل دیگران لبخندی تلخ رو لبهاش داشتهباشه.سخته بخواد به گذشته و خاطرات تلخش فکر نکنه.سخت تر اینه که بخواد خودشو با فکر اینده خوش کنه.چرا ما ادمها نمی تونیم تو حال زندگی کنیم.گذشته مثل یک سایه و آینده مثل یک دلهره زندگیمونو پوشونده.کاش میشد طعم هر لحظه این زندگیرو چشید.هر لحظه بی آنکه چشمت به ساعت باشه و اضطراب اینکه عقربه ها دارن بهت دهن کجی می کنن.کاش زمان اونی بود که ما می ساختیم.تا حالا شده طعم انتظار رو بچشید.یادم میاد وقتی کوچولو بودم و منتظر عید می شدم برای خودم تقویم درست می کردم و هر روز خط می زدم تا روزها زودتر بگذرند. کاش این کار رو نمی کردم.کاش اون روزهارو هم به خاطر اون لحظه ها زندگی می کردم.انتظار.انتظار.... سخت تر از این کار کاری هم هست؟...........چرا زندگی ما ادمها همش با انتظار لحظه های شیرین می گذره؟......
+ تاریخ شنبه سیزدهم اسفند 1390 | ساعت13:47 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ لمسـ انگشتانمـ بر رویـ لبهایـ تو چه احساسـ خوبی دارد وقتیـ میـ دانمـ لبهایتـ از آن منستـ و منـ مانند نمـ نمـ بارانـ لبانـ تو را خیسـ می کنمـ و تو تنتـ خیسـ می شود از خجالتـ بوسه بوسه ایـ داغ که همیشه آرزویشـ را داشتیمـ . + تاریخ شنبه سیزدهم اسفند 1390 | ساعت13:37 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ همدم تنهایی من اولين روز که چشمامو وا کردم ديدم يکي کنارم نشسته داشت به چشمام نگاه ميکرد بهش گفتم تو کي هستي؟ گفت: من پيشت ميمونم ولي بهت نميگم کي هستم گفتم : تا هميشه پيشم ميموني گفت : آره گفتم : باهام بازي ميکني؟ گفت : نه گفتم : واسه چي؟ گفت : من فقط پيشت ميمونم ولي کاري واست نميکنم من هم گريه کردم اومد اشکامو پاک کرد گفت : گريه نکن گفتم : واسه چي؟ گفت : هنوز وقتش نرسيده من هم بيشتر گريه کردم مامانم اومد منو بغل کرد اون گفت : ميدوي اين کيه ؟ گفتم : نه گفت : اين مادرته گفتم : مادر چيه؟ گفت : مادر دلسوز ترين فرد دنياست خيلي هم دوست داشتنيه گفتم : باهام بازي ميکنه؟ گفت : آره گفتم : من مادر رو بيشتر دوست دارم تا تو گفت : ولي... گفتم : ولي چي؟ گفت : اون تو رو تنها ميزاره گفتم : نه اون منو دوس داره تنهام نميزاره گفت : تنهات ميزاره منم دوباره گريه کردم ديدم يکي اومد دست رو سرم کشيد اون گفت : اين رو ميشناسي؟ گفتم : نه گفت : اين پدرته گفتم : پدر گفت : آره گفتم : اين کيه ؟ گفت : اين مهربان ترين فرد دنياست خيلي هم دوستت داره گفتم : باهام بازي ميکنه؟ گفت : اره ولي آخر تنهات ميزاره گفتم : تو دروغ ميگي اون منو دوست داره ديدم يکي اومد بالاي سرم دستامو گرفت و يه بوس به دستام داد گفت : ميدوني اين کيه؟ گفتم : نه گفت : اين خواهرته گفتم : خواهر گفت : آره خواهر هم راز هم درد هم بازي گفتم : اين پيشم ميمونه گفت : نه اين هم تنهات ميزاره گفتم : آخه چرا ؟اون که منو دوست داره گفت : همه دوستت دارن اما فقط من پيشت ميمونم و تنهات نمي زارم گفتم : نه وبعد ديدم يکي اومد بغلم کرد و باهام بازي کرد گفت : ميدوني اين کيه ؟ گفتم : اين همونيه که منو تنها نمي زاره گفت :نه اون هم و رو تنها ميزاره گفتم : نه نه نه گفت : اون برادرته دوست داره هر چي ميخواي واس مياره ولي بهش دل نبند گفتم : چرا؟ گفت : تنهات ميزار بعد روزها گذشت سال ها گذشت تا من بزرگ شدم و با آدم هاي ديگري آشنا شدم ولي اون همش مي گفت اونها تو رو تنها ميزارن تا روزي که.... داشتم قدم ميزدم ديدم يکي داره نگام ميکنه اول بهش توجه نکردم و رفتم روز بعد وقتي از اونجا گذشتم ديدم دوباره اونجا ايستاده و به من خيره شده من هم اهميتي بهش ندادم و سريع از اونجا گذشتم روزها گذشت و اون همين جور به من خيره ميشد وقتي اون رو ميديدم داشت بهم لبخند ميزد هميشه يک شاخه گل سرخ توي دستاش بود
يک روز که داشتم از اونجا گذر ميکردم ديدم يکي اومد جلوم ايستاد و شاخه گلي به طرف من گرفت وقت نگاش کردم ديدم خودشه هموني که هميشه منتظرم بود به چشماش نگاه کردم خودشو اورد جلو تر بهم گفت دوستت دارم .... ديدم يکي بهم گفت : تنهات ميزاره آره خودش بود اوني که هميشه باهام بود و می گفت تنهام نميزاره گفتم : اون که دوستم داره گفت : اين دليل موندن نيست من هم اون گل رو از اون گرفتم هر روز منتظرم به درختي تکيه ميکرد و با يک گل سرخ کم کم معني عشق رو فهميدم آره اون عاشق من شده بود اما من از جدايي ميترسيدم خيلي.... روزي رسيد که ديدم کنار درخت کسي نيست ديدم يک نامه با يک گل سرخ کنار درخت بود وقتي نامه را باز کردم نوشته بود تو تنهاتريني به خيابون نگاهي کردم ديدم خودش بود اما دستاش توي دستاي يکي ديگه.... توي همون لحظه ديدم يک دست روي شونه هام گذاشت گفت : ديدي گفتم باتو نميمونه من هم بغض گلوم رو گرفته بود به آرامي گريه کردم گفتم : تو که تنهام نگذاشتي گفت : آره من تنها کسي هستم که کسي رو تنها نميزارم گفتم : تو کي هستي؟ گفت : غم گفتم : غم گفت : آره اوني که با همه ميمونه هيچ کسی رو توي تنهايي تنها نميزاره اشکامو پاک کردم و رفتم جايي که ديگه کسي منو پيدا نکنه اما تنها کسی که منو تنها نگذاشت غم بود
+ تاریخ پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 | ساعت11:44 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ تيغ روزگار شاهرگ کلامم را چنان بريده ، که سکوتم بند نمی آيد !!!!
+ تاریخ یکشنبه هفتم اسفند 1390 | ساعت17:2 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ وقتی لب هايش را بوسيدی، نگران رد رژ لبت نباش , سريع با انگشت هايت روی رد بوسه ات نکش بگذار ردت بماند بگذار آن چند ثانيهی پايان حس لبات هی کش بيايد او هم اگر «او» باشد ، به ردش فکر نمیکند , اوج میگیرد در اوج لذت گرمی و نرمی لب هايت !!! + تاریخ پنجشنبه چهارم اسفند 1390 | ساعت10:52 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ فنجان قهوه تلخ را در دستم می گیرم. به دور و برم نگاهی میندازم. کاغذهای مچاله شده ، کاغذهای سیاه شده ، کتاب های نیمه خوانده شده. در فکرم. در فکر اینکه با همه ی کاغذ، سیاه کردن های من و نصف و نیمه کتاب خواندن های من ، هنوز قهوه، تلخ ِ تلخ است. و هنوز با تمام تلخی قهوه ی من ، کتاب ها نیمه خوانده اند. نمی دانم آیا روزی خواهد رسید که من کتاب ها را کامل خوانده باشم و یا اینکه در قهوه ام شکر ریخته باشم؟ هنوز در فکرم و فنجان قهوه تلخ در دستم و نگاهم به کاغذ ها و کتاب های نیمه خوانده ی پخش شده در اطرافم.
+ تاریخ یکشنبه سی ام بهمن 1390 | ساعت15:52 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ اندام های خيابان را لمس ميکنی به شهوتی غليظ به دوام و قوامش نمی انديشی تحريک شده رهايش ميکنی خيلي بی انصافی آزادی دارد ميگندد!!!!!!!
+ تاریخ پنجشنبه بیستم بهمن 1390 | ساعت13:32 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ سقط کردم فرزند مشروع عشقم را !!!!!!! از وحشت اين مردمان که عقلشان در چشمشان است ميدانی ,,,,,, عادت کردند!!!! آبستن عشق را هرزه خطاب کنند !!
+ تاریخ جمعه چهاردهم بهمن 1390 | ساعت16:12 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ از خیانت یک شاعر در آغوش باز دفتری قلم تن به واژه می دهد در بازی خون و واژه از هم آغوشی آتش و پروانه میان دست های یک زن شاعری٬ شعر را قصاص میکند در بهاری زرد با رو نمایی تندیس یک ف اح ش ه میان باران غم در انتشار اخبار سنگسار برگ و امتداد سکوت نگاه های سرد + تاریخ چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390 | ساعت16:55 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ کنار پنجره سیگار میکشید.... خسته بود... انقدر خسته که یادش رفت بعد اخرین پک. سیگار را به پایین پرت کند ...نه خودش را...... + تاریخ جمعه هفتم بهمن 1390 | ساعت22:30 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ یه جاده. یه جدول . منو کفشهام .میخوام قدم هامو بشمرم . چه جاده ی طولانییه.... قدم اول میخواستم زندگی کنم قشنگ زندگی كردم میخواستم عاشق بشم عاشق شدم . عشق ورزیدم . اما.... قدم دوم متنفر شدم عاشقی بی معنیه بدون عشق رفتم و رفتم دیگه واینستادم یه دله افسرده یه قلب سرد با هر قدم من بیشتر یخ میزد یه قدم دیگه تو اومدی خواستی قلبمو گرم کنی . .....حتی گرم تر از اولش اما قلبه من یکی قبل از تو گذاشته بود توی یخچال بی احساسیش بهت بدی کردم. . . .بی اعتنایی کردم محبت کردی اما ندیدم و همش با یه لبخند سرد جوابتو دادم دلت گرفت گریه کردی دستمو گرفتیو گریه کردی انگار چشمام هیچیو نمیدید یه قدم دیگه. . .نا امید اومدی پیشم گفتی عوض بشم گفتی دوستت داشته باشم . . . .من تغییر نکردم یه قدم دیگه اروم منو بغل کردی . . . . با چشم گریون گفتی خدافظ دیگه مزاحمت نمیشم یه قدم دیگه من موندم تنها به فکره تو تازه فهمیدم چه قد دوستت دارم بهت زنگ زدم . . . . گوشیو برداشتی صدات گرفته بود گفتم هنوز دوسم داری؟ گریه کردی گفتی دیگه دیره دیره برا دوست داشتن دله منم مثه تو شکسته میخوام تنها باشم گفتم اگه تنهام بزاری میمیرم گفتی برا تو مهم بود من بمیرم یا زنده باشم؟ دیدم راست میگه گفتم ببخشید گوشیو قطع کردم یه عالمه گریه کردم یه قدم دیگه هیچ امیدی تو زندگیم نمونده هیچ کس دوسم نداره از خودکشی میترسم پس میرم . . . . میرم یه جای دور پاشدم با یه خاطره همون جایی که میومد و ازم میخواست یکم بهش توجه کنم زیر یه درخت پیر که دورش هیچ چیز نبود به غیر از چمن ه که الان زرد شده بودن از دور تو رو دیدم کنار درخت داشتی با دردو دل میکردی من وایسادمو گوش کردم دلت برام تنگ شده بود میخواستی فراموشم کنی اما نمیتونستی اومدم دستاتو گرفتم / برگتشتی و تا منو دیدی بغلم کردی اروم بوسیدیمو گفتی مرسی که اومدی این اخرین امیدم بود محکم فشارت دادم دوستت دارم دیگه به هیچ کس فکر نمیکنم مخصوصا گذشته قول میدم یه قدمه دیگه این با اون یکی ها فرق داره چون یکی دستمو گرفته و مواظبه که هیچ وقت نیوفتم امید وارم این جاده هیچ وقت تموم نشه
+ تاریخ جمعه هفتم بهمن 1390 | ساعت22:10 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ شايد شانه هايت مأمني باشد براي من و اشك هايم ولي چه طور سرم را روي شانه هايت تكيه دهم وقتي ديگر در كنارم نيستي ؟
+ تاریخ جمعه هفتم بهمن 1390 | ساعت12:44 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ اين اسمش دلــــــه !اگر قرار بــــــود بفهمه که فاصله يعني چــــــــي ..اگر قرار بــــــود بفهمــــه که نميشــــه...... ... ... ميشد مغــــــــز ! دلـــــه ..نمي فهمــــــه … ! ... خواستم اطلاع بدم … + تاریخ سه شنبه چهارم بهمن 1390 | ساعت15:52 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ قصه ازآن جا شروع شدکه..... خیلی عصبانی بود.... گفت اگه دوسم داری ثابت کن... گفتم چه جوری؟ تیغ روبرداشتوگفت:رگتوبزن.... گفتم مرگ و زندگی دست خداست....گفت پس دوسم نداری.... تیغوبرداشتم و رگمو زدم.... وقتی داشتم توی آغوش گرمش جون می دادم... آروم زیرلب گفت:اگه دوسم داشتی تنهام نميذاشتي........... + تاریخ جمعه سی ام دی 1390 | ساعت12:20 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ دختر کنار پنجره تنھا نشست و گفت ای دختر بھار حسد می برم به تو عطر و گل و ترانه و سر مستی ترا با ھر چه طالبی بخدا می خرم ز تو بر شاخ نوجوان درختی شکوفه ای با ناز میگشود دو چشمان بسته را میشست کاکلی به لب آب نقره فام آن بالھای نازک زیبای خسته را خورشید خنده کرد و ز امواج خنده اش بر چھر روز روشنی دلکشی دوید موجی سبک خزید و نسیمی به گوش او رازی سرود و موج بنرمی از او رمید خندید باغبان که سرانجام شد بھار دیگر شکوفه کرده درختی که کاشتم دختر شنید و گفت چه حاصل از این بھار ای بس بھارھا که بھاری نداشتم خورشید تشنه کام در آن سوی آسمان گویی میان مجمری از خون نشسته بود می رفت روز و خیره در اندیشه ای غریب دختر کنار پنجره محزون نشسته بود فروغ فرخزاد + تاریخ پنجشنبه بیست و نهم دی 1390 | ساعت15:51 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ و اينک تو مردهايي...
تو هر بار قسمتي از وجودم را ميبلعيدي، باقي را دود ميکردي و لذتش را فوت ميكردي توي هوا. تو داشتي مرا ذره ذره به نابودي ميکشاندي. سپس پک آخر را زدي و من ناگزير لذت نهايي را به تو چشاندم. اعتراف ميکنم که به سرفهات انداختم.اما هيچ گاه نميپذيرم كه مغزت را من از کار انداختهام ... هرگز! پس بپذير که در فنا کردن؛ عميقترين پک را تو به من زدي. واينک منصفانه است من ذرهاي بيش از تو بمانم روي اين سنگ فرش سرد خيابان ![]() + تاریخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 | ساعت16:1 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ + تاریخ دوشنبه بیست و ششم دی 1390 | ساعت15:17 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ قشنگ ترین کنسرت دنیا...... صدای نفس نفس زدن تو در آغوشم است...
+ تاریخ سه شنبه بیستم دی 1390 | ساعت18:2 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ بچه ها چندتا از عکسای فیلم breaking dawnرو گذاشتم ببینید اگه دوست داشتید بازم براتون میذارم!نظر
یادتون نره ها!!!!!!!!!!!!!!!!! ادامــه مطلــب + تاریخ شنبه هفدهم دی 1390 | ساعت18:10 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ سلام دخمل ها و پسمل های خوب!!!!با عشقاتون خوش میگذرونی؟؟؟؟
یه خبر دارم.... امروز فیلمbreaking dawn پارت1 دیدم فوق العاده بود حتما ببینید!!!!!!!!! راستی بچه ها عکساشم دارم اگه دوست دارید بگید تا براتون بذارم فعلا بای!!!!!!! + تاریخ چهارشنبه چهاردهم دی 1390 | ساعت15:27 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ بخار دهنم روي شيشه ، تو زمستون ، ثابت مي کنه من هنوز زنده ام ... اما خيلي سريع محو ميشه تا ثابت کنه زندگي چقدر کوتاهه.... دوباره (ها) مي کنم تا زندگي ادامه داشته باشه.!!!!!!!!!!!!! + تاریخ یکشنبه یازدهم دی 1390 | ساعت0:17 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ برای توصیف نام تو کافیست به آسمان نگاه کنم برای شرح دلتنگیم به دریا ... برای توصیف یاد تو کافیست به کوه نگاه کنم... اما برای شرح احساسم تنها به چشم هایم نگاه کن !!!!!!!!!!!!!!! + تاریخ شنبه دهم دی 1390 | ساعت23:58 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ باران شو.. مرا بشوي ،مرا بشوي از خويشتن،بشوي از زيستن.. مرا ببر.. ببر از دنياي خويشتنم،ببر به دنياي خويشتنت.. مرا بدزد.. بدزد از اين نفرت،بدزد از اين سكوت.. دريا شو.. مرا غرق كن،غرق نگاهت.. مرا گرم كن.. بتاب بر من بسان آفتاب.. مرا گم كن.. درون نگاهي،در ديداري.. مرا تعبير كن.. بخوان ستاره ها را در شب مهتاب... مرا تعبير كن. + تاریخ یکشنبه چهارم دی 1390 | ساعت16:44 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ آدمیزاد، غرورش را خیلی دوست دارد، اگر داشته باشد، آن را از او نگیرید...
حتی به امانت نبرید.... ضربه ای هم نزنیدش..... چه رسد به شکستن یا له کردن! آدمی غرورش را خیلی زیاد...... شاید بیشتر از تمام داشته هایش، دوست می دارد؛ حالا ببین .... اگر خودش، غرورش را به خاطر تو نادیده بگیرد، چه قدر دوستت دارد! و این را بفهم آدمیزاد + تاریخ جمعه دوم دی 1390 | ساعت19:0 | نویسنده یلدا |
_____________ ____ __ __ _ _ _ _ _ ______ _ _ _ _ __________________ |